هيزم شكن وقتي خسته مي شود كه تبرش تيز نيست نه وقتي كه چوب هايش زياد است
تبر ما انسانها باورهايمان است نه آرزوهايمان...
امروز 8/8/88ميلاد هشتمين آفتاب آسمان امامت و ولايت است
اين عيد آسماني بر مسلمين مبارك باد
جمله ی بالا هم عیدی من به شما
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 8 آبان1388 ساعت 12:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز هم همان حکایت هميشگي ...
و ناگهان چقدر زود دير مي شود...
آدما چقدر بدن
نميدونم چه رابطه اي بين سن آدما و درجه ي بديشون داره
ولي همه هرچقدر بزرگتر ميشن گاهي سبك عقل تر و بدتر ميشن
آخه اين چه دنياي كثيفيه!اي خداااااااااااااااااااااا
وقتي زندگي جهنم است مرگ بهشت است
آره مرگ
مرگ
مرگ
(به ياد يه نوشته كه توي دوره ي راهنمايي مد بود:وقتي زندگي مرگ است و مرگ زندگي پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي)
اصلا هم از بعضي خواننده هاي وبلاگ كه از مرگ خوششون نمياد واهمه اي ندارم
مرگ
مرگ
مرگ
آخه يكي نيست بگه بابا منم آدمم
توي اين ايران لعنتي حتما بايد ازدواج كني تا مستقل بشي؟؟؟؟
حتما بايد ازدواج كني تا وقتي وارد يه مجلس شدي به احترامت مادر بزرگت بگه ع...ه جان بلند شو جاتو بده به...
آخه يكي نيست بگه اين افراد سبك عقل و سنگين وزن گوشتخوار فكر ميكنن كين؟؟؟
دلم تنگه خدا
دلم برات خیلی تنگ شده خدا جونم
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 8:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خانم ها مثل راديو هستند
هر چي مي خواهند ميگويند ولي هر چه بگويي نميشنوند
خانمها مثل شبكه اينترنت هستند
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند
خانمها مثل چسب دوقلو هستند
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد، ديگر بايد سيم را بريد
خانمها مثل موتور گازي هستند
پر سر و صدا، كم سرعت، كم طاقت
خانمها مثل رعد و برق هستند
اول برق چشمهاشون مي رسه، بعد رعد صداشون
خانمها مثل ليمو شيرين هستند
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند
خانمها مثل موبايل هستند
هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند
خانمها مثل گچ هستند
اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نميگيرند
خانمها مثل كنتو ر برق هستند
هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود
خانم مثل طلاياب هستند
هرگاه از نزديكي طلافروشي رد ميشوند عكسالعمل نشان ميدهند
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 1 آبان1388 ساعت 2:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
(این طنزواره فقط به جهت مزاح در این پست درج شده و هیچ قصد و غرضی در کار نیست)
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 1 آبان1388 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آپ نكردن تموم
آخه امروز داشتم فكر مي كردم
ديدم اينكه حرفاي من با مزاج بعضي ها سازگاري نداره دليل نميشه كه من دهنمو ببندم
خوب يه بارم بعضيها چشماشونو درويش كنن و حرفاي منو نخونن
خلاصه كلوم اينكه
دوباره سلام
...
سلام به
مريم
رامين
اميد
نازنين عزيز
علي
فاطمه
حتي تو مجيد(هرچند هرچي دلت خواسته بهم گفتي)
سلام به
عباس
ياسمن
میثم
جویا
مهين
اميرحسين با احساس
اكبري ديزگاه
ک-ن
دنياجون
نويد
آراز
دخترك تنها
وهمه ي عزيزايي كه توي دهكده زندگي ميكنن
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 1 آبان1388 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی
بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانهی تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابهی دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت در خانهای نرفتی
که به پاکیاش نرفتی و به سختیاش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمیشناسی
به در کنشت منشین تو که بت نمیپرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی
تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی
اگرت هوای تاج است به بوس خاک پایش
که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه
کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 4:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست.
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 4:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خرم آن روز کز این منزل ویــــــران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بـــروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریـــشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگــرفــت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بــــروم
چون صبا با تن بیمـــار و دل بیطــاقت
به هواداری آن سرو خـــرامــــــــان بروم
در ره او چو قلم گر به ســــرم باید رفت
با دل زخم کش و دیـــــــــده گریان بروم
نذر کردم گر از این غــــم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غــزل خــوان بروم
به هواداری او ذره صــفت رقـــــص کنان
تا لب چشمه خورشــید درخشان بروم
تازیــان را غم احوال گــران باران نیست
پارسایان مددی تا خــوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نـــــــــبرم ره بیرون
هــمره کـــــــوکبه آصـــــــــف دوران بروم
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 4:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شیطان که رانده گشت به جز از یک خطا نکرد
خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر زبی نماز
او سجده را بر ادم و این بر خدا نکرد
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 2:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد.
این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.
روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید.
زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست
چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست
دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد
اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود.
صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت
من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 2:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا
قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 2:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دنيای بدي شده
آدما فقط ظاهرا كنار هم زندگي مي كنن
همه وقتي پاى منافع خودشون پيش مياد حاضرند حتي بقيه رو نردبون كنن واسه بالا رفتن خودشون
دنيای بدي شده
هر روز تلاش مي كنيم كه يه قدم به بهشتي كه جايگاه اصليمونه و ازش بيرونمون كردن نزديكتر بشيم
غافل از اينكه ما لايق بهشت نبوديم سيب و حوا وآدم بهانه بود!
دنيای بدی شده
به قول يكي از خوانندگان همه محترمند اما بعضي ها محترمترند
كافيه يه نگاه به راست وچپت بكنی
دنيای بدی شده
انگاري آخر زمان نزديكه. حق وباطل قاطي ميشه و باطل ظاهر حق به خودش ميگيره
جاى دورى نميخواد فقط كافيه يه بار گذرت به اين اداره ها و... بيفته
دنياي بدي شده
...
...
...
يه زوج در حسرت يه بچه به سر ميبرن
اونوقت 2 نفر ديگه هميشه منت سر بچه اي ميزارن كه نخواسته به دنيا اومده!!!
...
...
...
دنياى بدى شده
خدايا دلم برات تنگ شده
توام مثل آدما بد قول شديا
من بد قولي كنم توام بد قولي كني
اونوقت چه فرقي هست بين منو تو؟؟؟
ازين بيهوده چرخيدن چه حاصل
پياده ميشوم دنيا نگهدار
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 1:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نميدانم بس از مرگم چه خواهم شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خواك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
به دست كودكي لجباز و بازيگوش
كه او يكريز و پي در پي دم گرم گلويش را درگلويم سخت بفشارد
بدين سان بشكند بر تن سكوت مرگبارم را...
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره ۱۰ دم دانشکده پشتک می زد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 3:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بر خوانندگان جدید وبلاگ من
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 2:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
تقدیم با عشق
به خدایی که خیلی دوستش دارم
ميرزا بنويسfantastic در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است
به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست. شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.
ميرزا بنويسfantastic در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 9:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
برگ در انتهاي زوال ميفتد و ميوه در ابتداي كمال...
بنگريم چگونه ميفتيم ...
چون برگي زرد يا سيبي سرخ...؟
ميرزا بنويسfantastic در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 3:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
عیدتون مبارک
Brochure
ميرزا بنويسfantastic در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 3:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یکی بو د یکی نبود
اونکه بود تو بودی ، اونکه تو قلب تو نبودمن بودم...
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی اونکه جز تو کسی رونداشت من بودم ...
یکی خواست یکی نخواست
اونکه خواست تو بودی اونکه نخواست از تو جدا بشه من بودم...
یکی گفت یکی نگفت
اونکه گفت توبودی اونکه دوست دارم روجز تو به هیچکی نگفت
من بودم.......
یکی رفت یکی نرفت
اونکه رفت تو بودی اونکه بجز تو دنبال هیچکس نرفت من بودم...
ميرزا بنويسfantastic در شنبه 28 شهریور1388 ساعت 2:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري
من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....
توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري
قلب ميزارم كه جا بدي
اشك ميدم كه همراهيت كنه
و مرگ
كه بدوني برميگردي پيشم.
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 10:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
اما آدما هر چیزی رو می تونند به تسخیر خودشون دربیارند
حتی خطهای موازی رو...
ميرزا بنويسfantastic در جمعه 30 آذر1386 ساعت 2:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 6:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
... وقتی تنهام گذاشتی نه بهار بود ، نه بهار ... وقتی گفتی ... هیچی نگفتم و سکوت کردم ، تو سکوتم یه عالمه حرف بود که بدون اینکه بشنوی تنهام گذاشتی و ... رفتی ... هر روز کنار پنجره به امید اینکه مثل قبل ببینمت ساعتها منتظر می موندم ... تو هم تقصیری نداشتی ... خوب تو که نمی دونستی من چقدر ... ولی چقدر قشنگه که آدم تا وقتی نمی دونه کی ... اونو باور کنه ... آخه من ... پنجره ها از کنار لحظه های من یکی یکی گذشتند ...و تو ... باز اومدی ... با یه سلام همه چیزو به دست فراموشی سپردم ... دوباره خندیدم ... به تو ... به خودم ... به زندگی ... دنیا هم به من خندید ... ولی ... خنده ی من از روی عشق و شادی بود ... اما ... دنیا واسه این به من خندید که ... د و ب ا ر ه ب ا ز ی چ ه ش د م . . .
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 3:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پر از داغ شقایق هاست آوازم برای تو
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 3:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 2:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ميرزا بنويسfantastic در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 2:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاشکی هیچ موقع زیادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 8 اسفند1385 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفت : " تنهایی تو بهشت هم ارزش نداره "
گفتم : " اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست "
ميرزا بنويسfantastic در سه شنبه 1 اسفند1385 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

کوه باید شد و ماند
دشت باید شد و خواند
رود باید شد و رفت
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY